تبليغاتX
حرفايی كه ناگفته ماند

حرفايی كه ناگفته ماند

 

نفهميدم كه چطور عشقت در دلم نشست آخرمن رسم عاشقی نمی دانستم مرا

 

ببخش كه نمی دانستم چطور بايد دوستت داشته باشم ،آخر من برای اولين بار

 

عاشق ميشدم. مرا ببخش كه نمی دانستم برای ابراز عشقم نسبت به تو مقدمه

 

لازم است. مرا ببخش آخر كسی به من نگفته بود كه چطور بايد به تو بگويم 

 

دوستت دارم ،من هر چه در قلبم احساس می كردم با تو در ميان می گذاشتم

 

اما نمی دانستم كه نبايد در عشق پای حرف های دل را به ميان آورد. مرا

 

ببخش ،من نمی دانستم كه در عشق هم می شود دروغ گفت پس اگر هميشه

 

به تو حقيقت را گفته ام با اينكه می دانستم شايد ناراحتت كند متاسفم . مرا

 

ببخش من نميدانستم  كه بايد در بازی عشق بازيگر ماهری بود ، كسی به من

 

ياد نداده بود كه نبايد تمام ماسك هايی كه درزندگی روزمره ام بر چهره

 

میگذارم را برای تو آشكار كنم. مرا ببخش ، من فكر می كردم كه تو دوست

 

داری من واقعی را ببينی نه آن كسی كه ديگران می بينند، پس پرده های

 

درونم را كنارزدم تا تو به خصوصی ترين لايه های وجودم راه پيدا كنی.

 

مرا ببخش ، كه لحظه لحظه زندگيم را با تو تقسيم كرده بودم ، باور كن

 

نمی دانستم كه از عشق هم می شود خسته شد.مرا ببخش كه نمی دانستم

 

عشق را بايد يادگرفت بايد بازی كردمن كودكی بودم معصوم كه ازعشق

 

هيچ نمی دانستم .

 

مرا ببخش...

 

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم ميكنن اين نفسهاي بي هدف زنده به گورم ميكنن..؟

 

ای كاش می توانستم برای كسی دردو دل كنم تا بگويم چقدر خسته تر از آنم كه زندگی

كنم....

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 3:22 توسط تنهای تنها |


 

اگر اسمی از تقدیر را نشنیده بودم نمی دانستم این سرنوشت اندوهبارکه در

 

هاله ای از درد خود را در مقابل دیدگانم می رقصاند چه بنامم؟

 

تو ای بهترینم نمی دانم پس از خواندن این مکتوب سوخته مرا چه می نامی؟

 

هر چه تو گویی همانم چون هر چه  شدم از تو شدم.

 

چگونه به شکستنم راضی شدی؟چگونه پای ازدلم کشیدی؟دلت چگونه آرام گرفت؟

 

به من هم یاد بده رسم فراموشی را!!!!

 

تو که تنهایم کردی رفتی آرام تر از نسیم صبح بی صداتر از باد

 

"به خدا هیچ و هیچ تر از هیچم بدون طرح چشمانت"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 3:15 توسط تنهای تنها |


 

يذره مهربون شو نگاه به خواهشم كن دستی بكش به بغضم كمی نوازشم كن

 

تو رو نفس كشيدن مثل هوای تازه خواستنه تو هوس نيست حقيقته نيازه

 

دلم چه زيرورو شد با اولين كلامت با تو شناختم عشقو ببين چقدر ميخوامت

 

يذره باورم كن چيزی نمیدی از دست میگن خدا هميشه به فكر عاشقا هست

 

بذار پيشت بمونم مهمونه خنده باشم تو آسمونه چشمات بذار پرنده باشم

 

چرا بی اعتنايی به من وخواهش من پر پرندگی هام دست نوازش من

 

تو رو نفس كشيدن مثل هوای تازه خواستنه تو هوس نيست حقيقته نيازه

 

 

بذار پيشت بمونم.....

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386 7:19 توسط تنهای تنها |


 

باد سنگدل شده بود. همه چيز را از بين می برد.

 

ديگر با قاصدکها دوست نبود و شاخه های محبت را می شکست.

 

به آسمان کاری نداشت و ديگر گلبرگ رزها را نوازش نمی کرد.

 

شبي خاموش بود.

 

قاصدک از خانه ی ظلمت پوش بيرون آمد. بايد پيغامش را می رساند.

 

پيغامش مثل هميشه نبودپيغامش حرف دل بودکه بايدآن رابه مقصدمی رساند.

 

چاره ی ديگری نداشت. خود رابه باد سپرد.اما بادآن را به سمت دريا برد.

 

قاصدک نگاهی ملتمسانه به ستاره کرد اما ازدست ستاره کاری برنمي آمد.

 

بادقاصدک رابه دست امواج سپردوآنهاهم قاصدک رابه اعماق دريافرستادند.

 

قاصدک حرفهايی داشت ...

 

قاصدك حرفهايي داشت....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 2:44 توسط تنهای تنها |


من همون تک درخت خشکیده توی  کویر داغ تنهایی ام که همه بردنم ازیاد

 

گاهی گم کرده راهی ازکنارم میگذشت تکیه برساقه خشکیده ام می دادوبا

 

خنجری دردستانش ساقه ام را نوازش میکرد ولی چه زود از من خسته میشدو

 

 می رمید آه گرمای کویر تنهایی ریشه ام را خشکانده

 

شاید رهگذر دیگری در شب ساقه ام را به آتش زند

 

ولی اگر سوزاندن ساقه ام خاطر تنهای او را پر کند

 

پس به او می گویم بسوزانم چرا که زخم خنجر دیرینه بر ساقه دارم

 

خشکیده ام تنها و بی پناهم

 

بسوزان و جودم را خاکستر کن .......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386 3:24 توسط تنهای تنها |


 

اي كاش شمع می توانست به جای جمع آب شود.

 

قشنگ ترين تولد شايد شب آغازين بی دغدغه ماندن در گهواره است.

 

چرا كه بعد از آن عمری سوختن و شريك شدن با اشك چون فواره است و

 

 آخرش رسيدن به نقطه ای در آن سوی سياره است.

 

گمان می كنم كسی هرگز تولد خود را نخواهد ديد.

 

زيباترين تولد ها تنها آنهاييست كه در رويا برای كسی می گيريم و یا كسی

 

برايمان می گيرد و من تمام دی كه نامش هم مثل ساكنانش مقدس است

 

برايت در جايی دور و با شمعی كه به جای من و تو آب می شود تولد خواهم

 

گرفت.

 

 

تولدت مبارك

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 5:43 توسط تنهای تنها |


 

بگذار صادقانه بگویم ديگر شکسته ام....بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... 

 

دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ....دیگر نویدی برای گریستن نیست.

 

اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ...اینجا دلم درانتظار کیست....؟ 

 

من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود

 

میشوند ... بیهوده نشسته ام....! در این اتاق هیچ راه عبور نیست.....

 

توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ...

 

دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن.

 

من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386 2:45 توسط تنهای تنها |


 

نسیم خنکی می وزید کنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودند نشستند وچشم به 

 

امواج دریا دوخته بودند هیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلا شاید نیازی به حرف نبود

 

خیلی راحت ازنگاه هم متوجه حرف دل یکدیگر می شدندوشایدهردو به یک چیز فکر میکردند

 

 به اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست که صبح شود چون با روشن شدن آسمان

 

زمان وداع فرامیرسید امازمان به حرف انهاگوش نمی کردوسریع ترازهمیشه میگذشت

 

دلشان می خواست می توانستند زمان رامتوقف کنند ولی صدافسوس که غیرممکن

 

بود نگاهی به ساعت انداختندوقت زیادی نداشتند وتا لحظاتی بدآسمان روشن می شد

 

کاری ازدستشان ساخته نبودوثانیه به ثانیه به زمان جدایی نزدیک می شدند

 

فقط توانستند یک کار بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را متوقف کردند درست بود

 

که نمی توانستنداز روشن شدن آسمان جلوگیری کنند امامیتوانستند جلوی حرکت ساعتشان را

 

بگیرند با این کار هیچ کدامشان زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روز های

 

دیگر خورشید طلوع کرد بی انکه از دل ان دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی دیگر

زمان جدایی و رفتن شده بود هیچ کدام دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیدار

برای همیشه از هم جدا شدند.................

کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد.....

طلوع غم انگيز....

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386 3:58 توسط تنهای تنها |


پنداشتی چون کوه

خاموش

بی درد

سنگ؟ساکت٬بی دردم

قله ام بلند ترین غرور٬اینک درون سینه من٬التهاب هاست

هرگز گمان مبر

شد٬خاطرات تلخ فراموشم

هر چند٬کوه٬ساکت و سردم لیک

اتشفشان مرده٬خاموشم....!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386 3:1 توسط تنهای تنها |


پسر سکوت کرده بود سکوتی سنگین اما دلش می خواست این سکوت رو

 

بشکنه ولی چطور باید این کارو میکرد چون اصلا نمی تونست حرف دلش رو

 

بزنه پس تصمیم گرفت به جای صحبت کردن دخترو با خودش ببره به جایی که

 

خودش متوجه همه چی بشه به نظرش بهترین راه همین بود.رو به دختر کردو

 

گفت حاضری با من همراه بشی تا جایی رونشونت بدم دختر هم پذیرفت وپسر

 

ارام گفت لازم هست برای جایی که قراره بریم چشمات و ببندی ودختر چشماش

 

و بست و باهم همراه شدن تا حالا دختر به یه همچین جایی نرفته بود و همه

 

چیز براش عجیب بود به پسر گفت نمی خواهی بگی منو کجا میبری پسر باز

 

هم دلش نمی خواست سکوتو بشکنه اما مجبور شد جواب بده و گفت این جا

 

قلب منه و دختر با کنجکاوی بیش تری به راه ادامه داداز جاهای مختلفی عبور

 

کردن تا به یه جاده رسیدن جاده بیشتر شبیه  یه راه متروک بود در سکوت

 

کامل  جاده متروک و طی کردن تا اینکه از دور خونه خیلی زیبایی به چشم

 

خورد دختر گفت وای خدای من اصلا فکرشم نمی کردم که انتهای این راه یه

 

همچین خونه ای باشه و پسر در جواب گفت خودم این جاده رو طوری ساختم

 

که کسی متوجه این خونه نشه تا ارامش عزیزترین کسم به هم نخوره دختر

 

خیلی دلش میخواست عزیزترین کس پسرو بشناسه باکنجکاوی بیشتری پرسید

 

کی هست حالا؟ پسر گفت خودت برو ببین دختر جلو رفت اما در قفل بود در زد

 

ولی کسی جواب نداد پسر نزدیک شد و ارام درو باز کرد دختر وارد شد ولی

 

همه جا تاریک بود نتونست جایی و ببینه کمی هم ترسیده بود برای همین هم

 

محکم دست پسرو گرفت و با اعترض گفت من که چیزی نمیبینم وپسردرحالی

 

که دست دخترو گرفته بود ارام  مشعلی روشن کرد جای واقعا زیبا و رویایی

 

بود دختر باز هم اونجا کسی رو ندید ولی چرا فقط یه سایه دید وقتی به سایه

 

نزدیک میشد سایه ازش دورمی شد پرسید این سایه مال کیه پسر جوابی نداد

 

دختر گفت من چطور میتونم از روی سایه بشناسمش همه سایه ها شبیه هم

 

هستن پسر گفت نه با هم فرق دارن دختر گفت فقط میشه سایه خودتو بشناسی

 

نه کس دیگرو چشمای پسر برقی زد و گفت خوب اینجا هم فقط دو تا سایه

 

هست یکیش که برای منه فقط می مونه اون یکی تو چطور نشناختیش وبعد با

 

هم خارج شدن وروی نیمکتی که جلوی خونه بودنشستن این باردخترسکوت

 

کرده بود پسر ادامه داد روی این نیمکت فقط من و صاحب اون سایه اجازه

 

نشستن داریم اما دختر بنا به دلایلی که برای خودش قانع کننده بودنمی تونست

 

این عشق رو بپذیره فقط تشکر کوتاهی از پسر کردو با سرعت از اونجا دور شد

 

و فقط پسر موندو نیمکت خالی و اون سایه و باز هم

 

سکوت.......................

دليلش قانع كننده بود واسه خودش...  پس من چي؟  دل من چي؟

+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386 3:48 توسط تنهای تنها |


لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا میکنم ستاره میشنودو تو را آرزوبر دل میماند...............

نشسته ام در تاریکی این کنج

میخوام غربتم را فریاد بزنم

ولی افسوس حاصل صدایم جز سکوت نیست

آری سکوت کرده ام.............

سالهاست که سکوت کرده ام

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان خسته ام بخوانی

به لبخندت که در خیالم قاب کرده و

به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم............

بگو آخر چه کرده ام که بایداینطور بسوزم و

لب هایم را ببندم چیزی نگویم

سکوتم را فریاد کنم و لاشه ی قلب مرده ام را به تماشا بنشینم

نبودی ببینی قلبم آتش گرفت

و با دودی که از تن سوخته اش برخاست را به آسمان وجدانت برد

ابر تیره ایی شد وآرام گریست

هر قطره اش برگی از دفتر قصه های بی کسی  ام بود

اما تو چتر دلسنگیت را باز کردی

چشمانت را بستی ................

تنها مانده ام..............

تنها با خاطراتی کهنه

و قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب نگاره ی اشک ندارد

قلمی که برای دلخوشیه من مینویسد

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن میشمارند

به لحظه های دوری رسیده ام در تمام لحظه ها حس غریبی دارم...............

حس دریایی که از بی موجی مرداب گون شده است

مرداب تنهاست و من تنهاتر

مرداب مرا هم در بر گرفته سکوت غریب مرداب

حس غریب تنهایی

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است

پیچکی که تا لحظه ایی دیگر احساسم را خفه میکند

حتی مرداب هم عمق غربت را حس نکرد!!!!!!!

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را تنها تو میتوانی از اسارت برهانی............

قلبم به پای تو نشست

اما نمیدانست که اینچنین زود و بی محابا شکسته میشود

قلب بی گناهم چه میدانست که دست تقدیر حتی اقیانوس را مرداب میکند!!!

این جهان برای تو پراست از من

وبرای من خالی از تو...

باید بروم... ولی به کجا؟

جایی امن تر از این مامن گاه تاریک می یابم؟!!!

تنها توشه ام اندکی اشک از جنس غروب است

و امیدم شنیدن صدای پرنده ایی کوچک است که برهم زدن بالهایش را حس میکنم

صدایی غرق در اندوه رهایی

پس به کجا بروم؟

من یک مسافرم وتو مثل سفر

در تقاطع نفرت و عشق می ایستم و تو ادامه میدهی

نمیدانم رفتنت مرا برد یا مسافربودنم مرا راند

من شاید یک مسافر

تو اما یک سفر

می رفتم تا از غربتم به تو پنا ببرم

راه غریب  من گم  سفر ناتمام  تو دور

و سرانجام من هستم و صداقت گلهای سرخی که

شرمگین و ظالمانه رو سیاهشان کردم!!!

+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386 1:51 توسط تنهای تنها |


 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

حیف من زاده ی امروزم

خدایا جهنمت فرداست

من چرا امروز می سوزم

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 22:40 توسط تنهای تنها |


  سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني .....

            شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني.....

                           آه باران من سراپاي وجودم آتش است .....

                                    پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كنی.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 22:23 توسط تنهای تنها |


آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب