تبليغاتX
حرفايی كه ناگفته ماند




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


حرفايی كه ناگفته ماند

آتش بگير تا كه بدانی من چه كشم احساس سوختن به تماشا نمی شود...!

 

امشب همه چيز رو به راه است

همه چيز ........ باورت می شود ؟

ديگه ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "  

همه چيز را ياد گرفته ام

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام

ياد گرفته ام که چگونه بی صدا بگريم!

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بی صدا کنم!

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رويای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم

ياد گرفته ام که بی تو بخندم!

ياد گرفته ام بی تو گريه کنم...و بدون شانه هايت

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسی نبندم!

و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام

که چگونه.....! برای هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم!

و نمی خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم...

"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت.

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:42 توسط تنهای تنها| |

 

تنم از حادثه خسته دلم از غصه شکسته

يه مسافر غريبم راهيه يک راه دورم

ناجيه شکسته بالم که تويی،تنها نشستی

اي که واسه خاطر من دل مردمو شکستی

پر بغض و گريه بودم تو رسيدی تا بخندم

واسه پيدا کردن تو دل به جاده ها می بندم

راهيه يه کوله راهم کوله بار عشق و بستم

ديگه از خودم بريدم ديگه از آيينه خستم

تويی کعبه ی وجودم دور چشمه ی تو گشتم

نکن از دلم گلايه بايد از تو می گذشتم

می خوام اين عشق قشنگو از نگاهت پس بگيرم

نمی خوام مثل پرنده توی يک قفس بميرم

ای نگاه آبيه ناز کاش تو مهربون نبودی

ميون اين همه آدم تو يه همزبون نبودی

لحظه ی گذشتن از تو آخرين لحظه ی ديدار

واسه تو از تو گذشتم همينو می گن يه ايثار

 

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 2:29 توسط تنهای تنها| |

آغاز كسی باش كه پايان تو باشد.....

وقتی اين نامه را مي خونی كه ديگه ما از هم جدا شديم. فاصله ها ما رو از

هم جدا كرد و بين ما جدايی انداخت. هركدوم تويی دريای بيكران تنهايی غرق

شديم. برای من كه اينجوريه، حالا تو رو نمی دونم. من تا حالا برای كسی

نامه ننوشتم اصلاً هم فكر نمی كردم كه اولين نامه ای كه می خوام بنويسم

نامه جدايی باشه؟!!!!

تو اين مدتی كه با تو آشنا شدم خودم رو شناختم فهميدم كه احساس دارم و

ميتونم كسی رو خوشحال كنم، ولی اصلاً به اين فكر نبودم كه بخوام با اين

نامه ناراحتت كنم. بعد اين همه مدت هم متوجه نشدم چه حسی بين من و تو

بود؟؟؟ عشق؟؟؟

عشق از دوستی پرسيد:تفاوت من و تودرچيست؟ دوستی جواب داد:من ديگران

را با سلام آشنا می كنم و تو با نگاه. من آنها را با دروغ از هم جدا

م‍ی كنم و تو با مرگ !آخر چه بود!!! عشق؟؟؟

هيچ كس معنای معنا را نمی داند وهيچ كس عشق را معنی نمی كند. به جايی

رسيده ام كه می پرسم كدام راه را بايد بروم؟ چرا درعشق به بيراه زده ام؟

بازهم مستقيم می روم صاف وصادق،مثل عشقی كه از تو در دلم نهفته است.

برای هيچ كس ديگه از دلم نمی گويم، تنها برای تويی كه دوستت دارم

مينويسم تا شايد روزی بدونی دربستر،شب ها تا سحرهزاردريا گريسته ام،

منتظر طلوع خورشيد مانده ام،خسته ام خوابم، اما با چشمانی باز!

اولين اشعه خورشيد چه طلايی و چه عميق دل شب را مي شكند.

بگذر! بگذرازمنی كه ازتوگذشتم. ديشب تا سحر گريه كردم برای دل صبورت

كه من مجبورش كردم كه ازمن بگذرد. آری گريه كردم و دعا كردم ...

گريه ازبرای اينكه فراموش كنم اين مدت چه بی صدا دوستت داشتم و حالا تو

را از خودم می رانم، برای دلم گريه كردم كه بی صدا تحميل ها را تحمل

كرد.كاش غرق شوم تا ديگر نبينم نشنوم و احساس نكنم.

كاش كودك مانده بودم. كودكی را بيشتر دوست دارم.

دلم بسيار گرفته، هزار ناگفتنی را دردلم فاش كرده ام و باز هم خاموشم.

بگذراز من كوچ شقايق اجباريست. بگذاراز تو وعشقت بگريزم و حرفی نزنم.

دلتنگم مثل هميشه و برای هميشه،به خاطر چيزهايي كه دراوج داشتنشان،

ندارمشان.

چه بگويم، حرفی نمانده، درها به رويم بسته شده‌اند ومن بازهم اميدوارم.

عشق را دردلم زندانی می كنم. نبايد كسی بداند.

گلها پژمرده شده‌اند، اما من تنهاو صبور، با رازهايی كه دردلم نهفته ام،

با هزاران حرف ناگفته، باعشقی ديرين، در خلوتم مانده ام.

با من حرف بزن. بگذار برای يك لحظه فكر كنم تنها نيستم.

زمان چه ديرو چه سخت می گذرد.كجايی تا حرفهای دلم را برايت بگويم.

حرفهايی كه در من گمشده اند. درجستجوی من، چه سرگردان وبی تابم .دلم

چون دريايی متلاطم وافكارم همچون سرنشين كشتی بی ‌پناهی،

طوفان زده و ساحل آسودگي ها از من دور.

هرروز دلتنگتر،مرگ را بيشتردرآغوش می فشارم.گويي ياري ندارم

مرگ هم با من هم بستر نمي شود.من هم با تنهايي ام زندگي مي كنم، ولي

بازهم تورا م‍ی ستايم.چشمانم را می بندم و سفرخيال را آغازمی ‌كنم.درساحل،

كناردريا، می گذارم پاهای خسته ام  با نرمی شنها در هم بياميزد.

می گذارم تا رد پايم برساحل بماند،تا سرانگشتانم شوری آب را بچشد. تا بر

خنكی آن بوسه زند و رنگ آبيش را كه ازآسمانها به ارث برده درآغوش بكشد.

ای كاش تو بودی تا ازتنهايی به خيال پناه نمی آوردم و آشكارا با تو دست

در دست درزيرباران قدم می ‌زديم، ای كاش همه چيز جور ديگری بود ...

می دانم گاهی به حرفهايم می خندی اين حرفها حرفهای دلم است، بازهم دلم

صبوری می كند.چشمانم رامی بندم، دررويا شناورمی شوم. دست در آسمان

بی ستاره می برم وهزاران سبد ستاره می چينم وبرای دشت می آورم تا پيشكش

كنم برای گرفتن يك شاخه شقايق ...

شقايق به من می نگرد.سرخی لباسش به سياهی می رود و دست ازدستم می كشد،

گويی دانست كه داغ شقايق بر دلم مدتهاست كه آزارم می دهد و من هيچ

نميگويم.تنها درسكوتم ميان لالايی ساعت درخواب وبيداری برايت می نويسم،

تا شايد روزی بدانی كه دوستت داشتم و به خاطرتوسكوت كرده ام. تا شايد

بدانی در تنهايی، چه غصه هايی را شبها تا سحر برای دلم خريده ام تا تو

ندانی، تا عشقم آزارت ندهد.

شقايق درسايه روشن امروز كوچ می كند. اين را خوب می دانم.

آيا تو مانده ای برای من تا شقايق با من بماند ؟

 صدای بی صدای مرا می شنوی؟

حرفی بزن !؟

هراس مرگ مرامی شكند،چيزی به رفتن نمانده حرفی بزن، كوچ شقايق نزديك

است و من در عطش عشقت.

رهگذركوچه خلوت دلم شدی و دل به صدای قدمهايت سپردم، ندانستم با نسيم

صبح ازبرم می گريزی و دستانم از نگاهت خالی می شود.

تنها سرخی گونه هايم به يادگار مانده و من در انتظار...

كاش رهگذر نبودی و در خانه دلم ماندگار می شدی ...

دلم گرفته، به خاطرات گذشته پناه می برم.حرفهايی كه شب در كنارم می زدی

و صبح، اگرنبود عطرآغوشت، خيال می كردم همه چيز خيال بوده و بس.

آری، باد مرا در آغوش گرفته و من ساكت و مبهوت هنوز چشم به راهم .

شوقی برای سرودن نمانده،چراغ ذهنم راخاموش می كنم تا امشب آرام در بستر

بگريم.چه دنيای تنگی، قفسی كه از سينه من نيزتنگتر است .برای پرنده قلبم ...

وقتی برای من، توبه جای خورشيد بتابی،وقتی كه هميشه من عاشق باشم وتوی

دستهای مهربونت گم بشم ...حالا كه نيستی،خودت بدون كه چه حالی دارم ...

تاريك ... هيچ نوری اين سكوت مطلق را نمی شكند ... ازدحام سكوت مرا

می ترساند، اما كسی نيست، حتی تو نيستی كه به تو پناه بيارم.

شعر نمی گويم، چون وزن و قافيه ای برای آهنگ چشمانت نمی يابم.

آری...دلم گرفته است وذهنم به نفس نفس افتاده،دستانم خيالت را رها نمی كنند.

چشمانم را می بندم و آرزو می كنم تا خواب تو را ببينم.

از دور به ارتعاش خاطره ها می نگرم دقت می كنم تا يقين پيدا كنم تمامی

قطره های اشكم را تا كنون درانتظار قدم هايت به دلت تقديم كرده ام، تا

يقين پيدا كنم خطايی نداشته ام و ازروز نخستين عشقم، به توتبديل شده ام.

روحم شعله ورشده با آتش عشقت می سازم ودم نمی زنم.تنها با روی خيس،تو

را از خدا می طلبم.

يادت باشد، يادت باشد تو در تمام من اسطوره ای،

من شاهنامه خويش را ازبركرده ام.خاطرات اين كهنه دفترسرنوشت را

مرورمی كنم به خودم می گويم گناه من چيست؟

كه در برهوت دنيا اسير غربت آدميت شده ام ؟؟

لحظه ای درنگ می كنم آری يادم آمد. گناهم اين است كه عاشقم. در اين ماتم

سرای دنيا دل به يك فرشته آسمانی سپرده ام، دل به كسی كه برايم مفهوم

كامل عشق را دارد. آيا او نيز اين چنين مرا دوست دارد؟

آيا او نيز سر سپرده عشق من است ؟

تو را با تمام وجودم می خواستم بی آنكه بدانم تاوان خواستنت چيست؟

تورا با تك تك تارهای روحم حس می كردم،

بی آنكه بدانم زمختی وجودت برای چيست؟

عشقت را عزيز مي شمردم ، بي آنكه بدانم معناي عشق چيست ؟

با آوازت هم صدا می شدم، بی آنكه بدانم دستگاه خواندت چيست؟

شعر هايت را روی قلبم می گذارم، بی آنكه بدانم آنها برای كيست ؟

دستانت را غرق بوسه می كردم، بی آنكه بدانم لرزش دستانت برای چيست؟

و حتی تو را ترك كردم، بی آنكه بدانم دليلم از رفتن چيست؟

به راستی چرا تو را ترك كردم ؟؟؟

می دونستی سخت ترين روز چيه ؟ روزی كه قلبها يی كه  در كنار هم برای هم

می ‌تپن ازهم جدا بشن و دلهايی كه محرم هم بودن،محرم دل كس ديگه ای بشن.

گريه نكن آره گريه نكن، آخه كسی لياقت ديدن اشكای تو رو نداره، اون كه

لياقتش رو داره طاقتش رو نداره.

افسوس ... اون زمانی كه بايد دوست می داشتيم كو تاهی كرديم اون زمانی كه

دوستمون داشتن لجبازی كرديم وحالا برای چيزی كه ازدست داديم آه مي كشيم.

 

خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

لالايی ها ديگه خوابی به چشمونم نمی شونه

يكی با چشمای نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند

هنوز آوار تنهايی داره می باره از هر سو

نشد با اين تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از اين خواب زمستونی

تو كه بيدار بيداری بگو از شب چی م‍ی دونی

تو اين رويای سر دم گم .خداحافظ گل لادن

تو هم بازيچه ای بودی تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل لادن كه بارونی نمی تونه

طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه

خداحافظ گل لادن خداحافظ .....!

 

نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 2:46 توسط تنهای تنها| |

 

سلام سنگ صبور،ای يكی يكدانه سرو گلستان دلدادگی،تولدت مبارك.

تو بزرگ شدی و من كوچك،دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم،

منت سر تقويمهايمان گذاشتی،زمستان را خجالت دادی،دی را سرافراز كردی،

آن عدد راتا ابد شرمنده خودت كردی.

سنگ صبور اينجا به احترام تولد تو يك شمعدان خالی و يك شمع جداجدا درحال

سوختنند،دل من را كه نگو اگر می خواستی به حسابش بياوری كه همان اول اين

كار را می كردی،سنگ صبور! من اين آرزو را يك گوشه دنج دلم پنهان كردم كه

بيستم تولد تابستوني خودم به آن عدد تولد زمستان تو رامثل سبزه هايی كه روز

سيزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگيريم،

اما.....   آن روياها مرد سنگ صبور.....

تيغ سرزنش را هر چه در گلوی آرزوهايم فرو بردم نبريد،هيچ فكرش را می كردی

مراسم افتتاحيه زندگی تو باعث برگزاری مراسم غيرمنتظره اختتاميه طاقت من در

وسيع ترين تالار خاكستری يك سرنوشت شوم باشد؟!!

سنگ صبور من هم دارم پا به پای تنها شمع تولدت تمام می شوم اما به هر حال

خوش آمدی،قدم روی چشم عدد سه گذاشتی كه تولدت راباآن ساختی،لطف كردی

دستی هم بر سر ماه اول زمستان كشيدی،عجب سنگ صبور، عجب گلی زدی به

زمستان.

سنگ صبورخوب دی رابهشت كردی،چه اقبالی داشت فصلی كه توتحويلش گرفتی،

چقدر مهربانی كه گذاشتی روزهای هفته هر كدام يك سال مزه كيك تولد تورا زير

ساعتهای نازنينشان سپری كنند.سنگ صبور تولدت مبارك.

من امروز به نيت گام نهادن تو به بيست و چندمين بهار زندگي،بيست و چند بار

خدای برگهای مسافر پاييزی را سجده می كنم.

بيست وچندهزاربارسربر آسمان كرده دعايت می كنم،بيست وچند بارخوشبختی ات

را از خدا می خواهم،بيست و چند بارخدارابا هزار لحن مختلف در بيست و چند حالت

سبز با بيست وچند اشك زلال صدا می زنم و بيست وچند باربر روی بيست وچندمين

برگ دفترخاطرات بيست وچند صفحه ای ام می نويسم:

سنگ صبور بيست وچند بار به توان بيست وچند هزار بار آن عدد مجهول

تولدت مبارك.....

 

نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 4:46 توسط تنهای تنها| |

 

چرا بايد تويه اين همه آدم من؟

چرا بايد تويه اين همه عاشق من؟

مگه كس ديگه ای نبود كه تنهاترين باشه

بيادهرشب لب پنجره بشينه تاسحرتا شايد صدای پای تو توی كوچه های تنهاييش

بپيچه چرا وقتی نفس ميكشی ديگه عطرعشق تويه نفسهات نيست؟

چراقلب منوگرفتی وتويه دستات فشاردادی وپرت كردی يه گوشه تاواسه هميشه بشكنه

تا درمونش هيچی نباشه جز غم

غمی كه هيچوقت تموم نميشه

چرا بايد به خاطر تو اينقدر به آسمون خيره بشم كه حتی ستاره ها هم شك كنن

دورو برشونو نگاه كنن تا ببينن من به چی خيره شدم؟

هرشب ستاره قطبی اون گوشه آسمون نشسته و ميدونه من چی ميكشم

همه ستاره ها ميدونن كه چی ميكشم

ميدونن كه من طاقت تنهايی رو ندارم

ميدونن كه دل همه سنگيه ولی من...

وقتی خدا ميگه قبل از مردنت حسابتو معلوم كن،‌ميشينم و دفترم رو باز ميكنم

تويه هر صفحه از زندگيم جز اين چيزه ديگه ای ننوشته:

جرم: عاشقی

حكم: حبس ابد!

جرم: دل شكسته

حكم: صد سال تنهايي!

 

تويه اين دنيايه سياه آدما كه راه ميرم حس ميكنم تويه جهنمم

چون هرجای اين سرزمين آدما رفتم از تو خبری نبود

خيلی خسته شدم

از اين كه دنبال قلبت دويدم ولی هيچوقت نرسيدم

از اين كه هر روز مجبورم در قلبتو بزنم تا شايد يه راه واسه من باز كنی

اما نه...

قلب تو مال كسی ديگست نه من!

آره نميشه باور كرد ولی مجبورم...

نميتونم باور كنم كه عاشق يه نفر ديگه باشی ولی....

تويه اين تنهايی هزار بار صدات كردم!

اما نه اومدی نه جوابمو دادی.....

آسمون ديگه ابری نميشه

چون بدون تو اونقدر كوچيكم كه آسمون دلش نمياداشكاشو پای قلب شكسته من

حروم كنه. آره حالا دستمو روی قلب شكستم ميزارم و چشمامو ميبندم.

عكس تو مياد تو ذهنم

داد ميزنم:  تا ابد خوشبخت باش

ولی بدون تا ابد يه نفر اينجاست...

يه نفر تا ابد اشك ميريزه به خاطر قلبی كه شكست

تا ابد ميشينه تويه اين تاريكی و به ياد عشق تو ميسوزه

بدون يه نفر اينجاست كه از الان قبر مرگش رو كنار كلبه  تنهاييش ساخته

در انتظاره مرگه.....

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 4:13 توسط تنهای تنها| |

 

 آفرين به دلت كه چه دست و بازويی برای شكستن دلم داشت،

 

 مگر جز دوست داشتنت چه گناه ديگری كردم كه اينقدر جهنمم

 

 كردی؟ اگر جهنم ديگری در پشت اين جهنم هست اگر دری به

 

 سوی تو در آن است بگو تا هزار جهنم ديگرعذاب تورا بكشم.

 

 به هر آتشی مرا می سوزانی بسوزان خاكسترم كن تا در دست

 

 هر گرد بادی به هوا برم، ولی‌ بگذار در جايی نزديك تو فرود

 

 آيم بگذار بر راهی نشينم كه تو از آن می گذری....

 

 همپای باران باريدم همسفر خاطره ها سوختم كسی  در آب

 

 نسوخت ولی من زير باران آتش گرفتم می دانم

 

 كه حتما می دانی چرا؟؟

 

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 3:1 توسط تنهای تنها| |

 

نفهميدم كه چطور عشقت در دلم نشست آخرمن رسم عاشقی نمی دانستم مرا

 

ببخش كه نمی دانستم چطور بايد دوستت داشته باشم ،آخر من برای اولين بار

 

عاشق ميشدم. مرا ببخش كه نمی دانستم برای ابراز عشقم نسبت به تو مقدمه

 

لازم است. مرا ببخش آخر كسی به من نگفته بود كه چطور بايد به تو بگويم 

 

دوستت دارم ،من هر چه در قلبم احساس می كردم با تو در ميان می گذاشتم

 

اما نمی دانستم كه نبايد در عشق پای حرف های دل را به ميان آورد. مرا

 

ببخش ،من نمی دانستم كه در عشق هم می شود دروغ گفت پس اگر هميشه

 

به تو حقيقت را گفته ام با اينكه می دانستم شايد ناراحتت كند متاسفم . مرا

 

ببخش من نميدانستم  كه بايد در بازی عشق بازيگر ماهری بود ، كسی به من

 

ياد نداده بود كه نبايد تمام ماسك هايی كه درزندگی روزمره ام بر چهره

 

میگذارم را برای تو آشكار كنم. مرا ببخش ، من فكر می كردم كه تو دوست

 

داری من واقعی را ببينی نه آن كسی كه ديگران می بينند، پس پرده های

 

درونم را كنارزدم تا تو به خصوصی ترين لايه های وجودم راه پيدا كنی.

 

مرا ببخش ، كه لحظه لحظه زندگيم را با تو تقسيم كرده بودم ، باور كن

 

نمی دانستم كه از عشق هم می شود خسته شد.مرا ببخش كه نمی دانستم

 

عشق را بايد يادگرفت بايد بازی كردمن كودكی بودم معصوم كه ازعشق

 

هيچ نمی دانستم .

 

مرا ببخش...

 

اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم ميكنن اين نفسهاي بي هدف زنده به گورم ميكنن..؟

 

ای كاش می توانستم برای كسی دردو دل كنم تا بگويم چقدر خسته تر از آنم كه زندگی

كنم....

 

نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 3:22 توسط تنهای تنها| |

 

اگر اسمی از تقدیر را نشنیده بودم نمی دانستم این سرنوشت اندوهبارکه در

 

هاله ای از درد خود را در مقابل دیدگانم می رقصاند چه بنامم؟

 

تو ای بهترینم نمی دانم پس از خواندن این مکتوب سوخته مرا چه می نامی؟

 

هر چه تو گویی همانم چون هر چه  شدم از تو شدم.

 

چگونه به شکستنم راضی شدی؟چگونه پای ازدلم کشیدی؟دلت چگونه آرام گرفت؟

 

به من هم یاد بده رسم فراموشی را!!!!

 

تو که تنهایم کردی رفتی آرام تر از نسیم صبح بی صداتر از باد

 

"به خدا هیچ و هیچ تر از هیچم بدون طرح چشمانت"

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 3:15 توسط تنهای تنها| |

 

يذره مهربون شو نگاه به خواهشم كن دستی بكش به بغضم كمی نوازشم كن

 

تو رو نفس كشيدن مثل هوای تازه خواستنه تو هوس نيست حقيقته نيازه

 

دلم چه زيرورو شد با اولين كلامت با تو شناختم عشقو ببين چقدر ميخوامت

 

يذره باورم كن چيزی نمیدی از دست میگن خدا هميشه به فكر عاشقا هست

 

بذار پيشت بمونم مهمونه خنده باشم تو آسمونه چشمات بذار پرنده باشم

 

چرا بی اعتنايی به من وخواهش من پر پرندگی هام دست نوازش من

 

تو رو نفس كشيدن مثل هوای تازه خواستنه تو هوس نيست حقيقته نيازه

 

 

بذار پيشت بمونم.....

 

نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:19 توسط تنهای تنها| |

 

باد سنگدل شده بود. همه چيز را از بين می برد.

 

ديگر با قاصدکها دوست نبود و شاخه های محبت را می شکست.

 

به آسمان کاری نداشت و ديگر گلبرگ رزها را نوازش نمی کرد.

 

شبي خاموش بود.

 

قاصدک از خانه ی ظلمت پوش بيرون آمد. بايد پيغامش را می رساند.

 

پيغامش مثل هميشه نبودپيغامش حرف دل بودکه بايدآن رابه مقصدمی رساند.

 

چاره ی ديگری نداشت. خود رابه باد سپرد.اما بادآن را به سمت دريا برد.

 

قاصدک نگاهی ملتمسانه به ستاره کرد اما ازدست ستاره کاری برنمي آمد.

 

بادقاصدک رابه دست امواج سپردوآنهاهم قاصدک رابه اعماق دريافرستادند.

 

قاصدک حرفهايی داشت ...

 

قاصدك حرفهايي داشت....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 2:44 توسط تنهای تنها| |

من همون تک درخت خشکیده توی  کویر داغ تنهایی ام که همه بردنم ازیاد

 

گاهی گم کرده راهی ازکنارم میگذشت تکیه برساقه خشکیده ام می دادوبا

 

خنجری دردستانش ساقه ام را نوازش میکرد ولی چه زود از من خسته میشدو

 

 می رمید آه گرمای کویر تنهایی ریشه ام را خشکانده

 

شاید رهگذر دیگری در شب ساقه ام را به آتش زند

 

ولی اگر سوزاندن ساقه ام خاطر تنهای او را پر کند

 

پس به او می گویم بسوزانم چرا که زخم خنجر دیرینه بر ساقه دارم

 

خشکیده ام تنها و بی پناهم

 

بسوزان و جودم را خاکستر کن .......

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 3:24 توسط تنهای تنها| |

 

اي كاش شمع می توانست به جای جمع آب شود.

 

قشنگ ترين تولد شايد شب آغازين بی دغدغه ماندن در گهواره است.

 

چرا كه بعد از آن عمری سوختن و شريك شدن با اشك چون فواره است و

 

 آخرش رسيدن به نقطه ای در آن سوی سياره است.

 

گمان می كنم كسی هرگز تولد خود را نخواهد ديد.

 

زيباترين تولد ها تنها آنهاييست كه در رويا برای كسی می گيريم و یا كسی

 

برايمان می گيرد و من تمام دی كه نامش هم مثل ساكنانش مقدس است

 

برايت در جايی دور و با شمعی كه به جای من و تو آب می شود تولد خواهم

 

گرفت.

 

 

تولدت مبارك

نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 5:43 توسط تنهای تنها| |

 

بگذار صادقانه بگویم ديگر شکسته ام....بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... 

 

دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ....دیگر نویدی برای گریستن نیست.

 

اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ...اینجا دلم درانتظار کیست....؟ 

 

من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود

 

میشوند ... بیهوده نشسته ام....! در این اتاق هیچ راه عبور نیست.....

 

توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ...

 

دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن.

 

من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!

 

 

نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 2:45 توسط تنهای تنها| |

 

نسیم خنکی می وزید کنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودند نشستند وچشم به 

 

امواج دریا دوخته بودند هیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلا شاید نیازی به حرف نبود

 

خیلی راحت ازنگاه هم متوجه حرف دل یکدیگر می شدندوشایدهردو به یک چیز فکر میکردند

 

 به اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست که صبح شود چون با روشن شدن آسمان

 

زمان وداع فرامیرسید امازمان به حرف انهاگوش نمی کردوسریع ترازهمیشه میگذشت

 

دلشان می خواست می توانستند زمان رامتوقف کنند ولی صدافسوس که غیرممکن

 

بود نگاهی به ساعت انداختندوقت زیادی نداشتند وتا لحظاتی بدآسمان روشن می شد

 

کاری ازدستشان ساخته نبودوثانیه به ثانیه به زمان جدایی نزدیک می شدند

 

فقط توانستند یک کار بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را متوقف کردند درست بود

 

که نمی توانستنداز روشن شدن آسمان جلوگیری کنند امامیتوانستند جلوی حرکت ساعتشان را

 

بگیرند با این کار هیچ کدامشان زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روز های

 

دیگر خورشید طلوع کرد بی انکه از دل ان دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی دیگر

زمان جدایی و رفتن شده بود هیچ کدام دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیدار

برای همیشه از هم جدا شدند.................

کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد.....

طلوع غم انگيز....

نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 3:58 توسط تنهای تنها| |

پنداشتی چون کوه

خاموش

بی درد

سنگ؟ساکت٬بی دردم

قله ام بلند ترین غرور٬اینک درون سینه من٬التهاب هاست

هرگز گمان مبر

شد٬خاطرات تلخ فراموشم

هر چند٬کوه٬ساکت و سردم لیک

اتشفشان مرده٬خاموشم....!!!

نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 3:1 توسط تنهای تنها| |

پسر سکوت کرده بود سکوتی سنگین اما دلش می خواست این سکوت رو

 

بشکنه ولی چطور باید این کارو میکرد چون اصلا نمی تونست حرف دلش رو

 

بزنه پس تصمیم گرفت به جای صحبت کردن دخترو با خودش ببره به جایی که

 

خودش متوجه همه چی بشه به نظرش بهترین راه همین بود.رو به دختر کردو

 

گفت حاضری با من همراه بشی تا جایی رونشونت بدم دختر هم پذیرفت وپسر

 

ارام گفت لازم هست برای جایی که قراره بریم چشمات و ببندی ودختر چشماش

 

و بست و باهم همراه شدن تا حالا دختر به یه همچین جایی نرفته بود و همه

 

چیز براش عجیب بود به پسر گفت نمی خواهی بگی منو کجا میبری پسر باز

 

هم دلش نمی خواست سکوتو بشکنه اما مجبور شد جواب بده و گفت این جا

 

قلب منه و دختر با کنجکاوی بیش تری به راه ادامه داداز جاهای مختلفی عبور

 

کردن تا به یه جاده رسیدن جاده بیشتر شبیه  یه راه متروک بود در سکوت

 

کامل  جاده متروک و طی کردن تا اینکه از دور خونه خیلی زیبایی به چشم

 

خورد دختر گفت وای خدای من اصلا فکرشم نمی کردم که انتهای این راه یه

 

همچین خونه ای باشه و پسر در جواب گفت خودم این جاده رو طوری ساختم

 

که کسی متوجه این خونه نشه تا ارامش عزیزترین کسم به هم نخوره دختر

 

خیلی دلش میخواست عزیزترین کس پسرو بشناسه باکنجکاوی بیشتری پرسید

 

کی هست حالا؟ پسر گفت خودت برو ببین دختر جلو رفت اما در قفل بود در زد

 

ولی کسی جواب نداد پسر نزدیک شد و ارام درو باز کرد دختر وارد شد ولی

 

همه جا تاریک بود نتونست جایی و ببینه کمی هم ترسیده بود برای همین هم

 

محکم دست پسرو گرفت و با اعترض گفت من که چیزی نمیبینم وپسردرحالی

 

که دست دخترو گرفته بود ارام  مشعلی روشن کرد جای واقعا زیبا و رویایی

 

بود دختر باز هم اونجا کسی رو ندید ولی چرا فقط یه سایه دید وقتی به سایه

 

نزدیک میشد سایه ازش دورمی شد پرسید این سایه مال کیه پسر جوابی نداد

 

دختر گفت من چطور میتونم از روی سایه بشناسمش همه سایه ها شبیه هم

 

هستن پسر گفت نه با هم فرق دارن دختر گفت فقط میشه سایه خودتو بشناسی

 

نه کس دیگرو چشمای پسر برقی زد و گفت خوب اینجا هم فقط دو تا سایه

 

هست یکیش که برای منه فقط می مونه اون یکی تو چطور نشناختیش وبعد با

 

هم خارج شدن وروی نیمکتی که جلوی خونه بودنشستن این باردخترسکوت

 

کرده بود پسر ادامه داد روی این نیمکت فقط من و صاحب اون سایه اجازه

 

نشستن داریم اما دختر بنا به دلایلی که برای خودش قانع کننده بودنمی تونست

 

این عشق رو بپذیره فقط تشکر کوتاهی از پسر کردو با سرعت از اونجا دور شد

 

و فقط پسر موندو نیمکت خالی و اون سایه و باز هم

 

سکوت.......................

دليلش قانع كننده بود واسه خودش...  پس من چي؟  دل من چي؟

نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 3:48 توسط تنهای تنها| |

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا میکنم ستاره میشنودو تو را آرزوبر دل میماند...............

نشسته ام در تاریکی این کنج

میخوام غربتم را فریاد بزنم

ولی افسوس حاصل صدایم جز سکوت نیست

آری سکوت کرده ام.............

سالهاست که سکوت کرده ام

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان خسته ام بخوانی

به لبخندت که در خیالم قاب کرده و

به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم............

بگو آخر چه کرده ام که بایداینطور بسوزم و

لب هایم را ببندم چیزی نگویم

سکوتم را فریاد کنم و لاشه ی قلب مرده ام را به تماشا بنشینم

نبودی ببینی قلبم آتش گرفت

و با دودی که از تن سوخته اش برخاست را به آسمان وجدانت برد

ابر تیره ایی شد وآرام گریست

هر قطره اش برگی از دفتر قصه های بی کسی  ام بود

اما تو چتر دلسنگیت را باز کردی

چشمانت را بستی ................

تنها مانده ام..............

تنها با خاطراتی کهنه

و قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب نگاره ی اشک ندارد

قلمی که برای دلخوشیه من مینویسد

آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن میشمارند

به لحظه های دوری رسیده ام در تمام لحظه ها حس غریبی دارم...............

حس دریایی که از بی موجی مرداب گون شده است

مرداب تنهاست و من تنهاتر

مرداب مرا هم در بر گرفته سکوت غریب مرداب

حس غریب تنهایی

تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است

پیچکی که تا لحظه ایی دیگر احساسم را خفه میکند

حتی مرداب هم عمق غربت را حس نکرد!!!!!!!

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را تنها تو میتوانی از اسارت برهانی............

قلبم به پای تو نشست

اما نمیدانست که اینچنین زود و بی محابا شکسته میشود

قلب بی گناهم چه میدانست که دست تقدیر حتی اقیانوس را مرداب میکند!!!

این جهان برای تو پراست از من

وبرای من خالی از تو...

باید بروم... ولی به کجا؟

جایی امن تر از این مامن گاه تاریک می یابم؟!!!

تنها توشه ام اندکی اشک از جنس غروب است

و امیدم شنیدن صدای پرنده ایی کوچک است که برهم زدن بالهایش را حس میکنم

صدایی غرق در اندوه رهایی

پس به کجا بروم؟

من یک مسافرم وتو مثل سفر

در تقاطع نفرت و عشق می ایستم و تو ادامه میدهی

نمیدانم رفتنت مرا برد یا مسافربودنم مرا راند

من شاید یک مسافر

تو اما یک سفر

می رفتم تا از غربتم به تو پنا ببرم

راه غریب  من گم  سفر ناتمام  تو دور

و سرانجام من هستم و صداقت گلهای سرخی که

شرمگین و ظالمانه رو سیاهشان کردم!!!

نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 1:51 توسط تنهای تنها| |

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

حیف من زاده ی امروزم

خدایا جهنمت فرداست

من چرا امروز می سوزم

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 22:40 توسط تنهای تنها| |

  سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني .....

            شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني.....

                           آه باران من سراپاي وجودم آتش است .....

                                    پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كنی.....

 

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 22:23 توسط تنهای تنها| |

آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه ايي نا مرد بر پشتم نشست

 از غم نامردمي پشتم شكست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

 خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس كن اي دل نابساماني بس است 

کافرم! ديگرمسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد از اين با بي كسي خو ميكنم

هر چه در دل داشتم رو ميكنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي كنم

 طالعم شوم است باور مي كنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟

قفل غم ، بر درب سلولم مزن!

 من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمي گويم كه خاموشم مكن

 من نمي گويم فراموشم مكن

من نمي گويم كه با من يار باش

 من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است

 گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است

هيچ كس از حال ما پرسيد ؟نه!

 هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه!

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

 هر كه با ما بود از ما مي گريخت.....

 

نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 3:6 توسط تنهای تنها| |

كاش می دانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است.

 كاش می توانستم بی پروا راز نهفته درسكوت را برايت آشكاركنم و

 آواز تنهائيم را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم.

كاش می دانستی كه در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم.

 فقط برای يكبار قدم به گلستان خيالم بگذار،رخصتی ده تا بر تنهايی خود خط بطلان

 بكشم وبگذاربا تو فراموش كنم تهاجم اندوه را!

نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 2:22 توسط تنهای تنها| |

روزي خواستم ...
روزي خواستم تمام خستگي هايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام دلتنگي هايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام دردهايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام غمهايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام اشکهايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام انديشه هايم را فرياد بزنم
روزي خواستم تمام غم نبودنهايت را فرياد بزنم
اما دريغ...
اما دريغ که ديگر نايي برايم نمانده بود.
اما دريغ که ديگر دردي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر اشکي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر عشقي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر انديشه اي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر غمي نمانده بود.
اما دريغ که ديگر دلتنگي اي نمانده بود.
واي بر من که ديگر فرياد مرده بود در ميان بغض و سکوتم.
آري فرياد مرده بود...

نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 5:20 توسط تنهای تنها| |

خيلي تنهام....

چنان دل کندم از اين دنيا که شکلم شکل تنهايست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشايست
مرا در اوج مي خواهي تماشا کن تماشا
دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال من
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 0:59 توسط تنهای تنها| |

هرگز نخواستم که تو رو. با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم.یک لحظه صحبت بکنم

هرگز که نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی. به تو جسارت بکنم

 

انقدر ظریفی که با یک . نگاه هرزه می شکنی

اما تو خلوت خودم.تنها فقط مال منی

 

ترسم اینه که رو تنت . جای نگاهم بمونه

یا روی بیشه چشات . غبار آهم بمونه

 

تو پاک و ساده مثل خواب . حتی با بوسه می شکنی

شکل همه آرزوهام.تجسم خواب منی

 

حتی با اینکه هیچکس.مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام.حقیر لایق تو نیست.حقیر لایق تو نیست....

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 23:38 توسط تنهای تنها| |

سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت، از غرورت؟خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:51 توسط تنهای تنها| |

 

روی زانوچه نشستی؟

پاشو جونم،ديگه اون اشكارو پاك كن،

غمارو يكسره خاك كن

عزيزم،جون دلم،حيف آخه چشم قشنگت.

كو ديگه اون آب و رنگت؟

برای كی؟ برای چی؟

چرا گلبرگ لطيف گونه هايت مخمل زرده؟

چرا اون دل كه به پاكی،مثل بارون بهاره،ديگه هيچ طاقت نداره؟

ديگه ازعالم وآدم،اززمين،ازآسمون،

حتی از دلهای پاك و مهربون ازهمه سرده!

حيفه چشمای قشنگت. گريه كی درمون درده؟

تا بجنبی می بينی هستی گذشته

می بينی دوروبرت برگ خزونه

روی اون چهره زيبا جای پاهای زمونه

دل توسينه ات تهی از شوروحياته،يه كويره

همونائی كه به يك خنده شيرين ،زيرپات هستی می ريزن

پيش روت نه،وليكن پشت سرت،زمزمه ميدن ديگه پيره.

می بينی شوری نمونده،تودلت نوری نمونده

می بينی چشمه های شادی واميد،ديگه كوره

پشت سر غير سياهی نمی بينی

هر چی بوده همه رفته از تو دوره

می بينی روزنه ها كوره و بسته،پرو بال تو شكسته

گرد خاموشی و حسرت روی اون زلفا نشسته

راه برگشتی نمونده،پشت سر پلها شكسته

می بينی اين دل پر شورو تلاطم

ديگه بيهوده به كنج قفسی كهنه اسيره

بغض سنگين سياهی می گيره راه گلوتو

مثل اون گلهای سرمازده فصل زمستون

خنده ای تلخ تراز گريه رو لبهات ميشه پرپر،كه خدايا ديگه ديره

پاشو جونم،پاشو اين اشكارو پاك كن

غمارو يكسره خاك كن

دل بی قدری اگر قدر دلت رو نمی دونه

اگه با اون دل پاكت نمی مونه

دنيا آخر نمی شه!؟

حيفه ايام جوونی،اگه قدرش رو ندونی

پاشو غمهارو رها كن،

گل لبهاتو،به روی خنده وا كن

پاشو جونم ديگه عمری كه می ره بر نمی گرده

گريه كی درمون درده؟!

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:36 توسط تنهای تنها| |

دلم می خواهد لحظه ای چشم هايم را ببندم

تادرپشت تاريکي وظلمت آن تصويري

ازرنگين کمان راببينم .

دلم می خواهد فقط برای لحظه ای فرياد

بزنم ! تابگويم من هم هم صدای باد هستم .

دلم می خواهد قفسی بسازم تا گريه هايم را

پشت ميله هايش زندانی کنم . دلم مي گويد

باريدن حق آسمان است ... 

ماهی حق درياست ... انسان حق زمين ....

آخر دلم ميگويد سنگها حق کوهند و قله ها

حق برفها ... اما من که هستم ؟


سهم کدامين دريا کدامين کوه وووو

ويا شايد سهم مــــــــــــــــــــــــــــــــرگ آخر مرگ پايان

عشق نيست پايان صداقت نيست و دلم ميخواهد تا

اوج آبی بيکران پرواز کنم آخر من هم عاشق هستم آخر اين را دلم می گويد ............ ! ! ! ! ! ! 

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:23 توسط تنهای تنها| |

از کی معنای واقعی زندگی رو فهمیدم ....نمی دانم!

از کی تنهایی رو در آغوش گرفتم ......نمی دانم!

نمی دانم چگونه باید این خلوت رو شکست.....نمی دانم!

تا به کی با لبخندی تلخ بر لبانم در دل باید گریست .....نمی دانم!

تا به کی دوشهایم بار کش این همه غم و اندوه باید باشد.......نمی دانم!

تا به کی درختان باغ زندگیم با شروع نکردن بهاری نو به خزان خواهد رسید .....نمی دانم!

ولی می دونم قدم زدن در میان برگهای خزان دلم و با شنیدن صدای خرد شدن

 آنها مانند دل خودم که شکسته یا قدم زدن زیر باران پاییزی که همانند اشکهای

من جاری و روان است و با برخورد به چهره ام از دیده شدن اشکهایم جلوگیری

میکنه تنها رهایی بخش دل خسته من اند تا به کی خزان دل؟

نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 23:35 توسط تنهای تنها| |

بغض های کهنه هیچ وقت سر باز نمی کنه

هر روز کهنه تر می شه

                            کهنه تر

                                        کهنه تر

                                                    ...

سکوت بغض کهنه ام بهانه سر نمی دهد

تکیده گشتم و دگر چکامه بر نمی دهد

 

بهار رفته از دلم، همان بهار روشنی

که لحظه ای نگاه خود به اشک تر نمی دهد

 

سکوت می کنم، سکوت و بغض کهنه می شود

و قصرِ نورِ آسمان، به شب سحر نمی دهد

 

دوباره آه می چکد، دوباره بغض می شوم

و باغ قلب خسته ام، گل دگر نمی دهد

 

صدا می کند مرا، صدای خش خش خزان

به جز صدای پای برگ مرا خبر نمی دهد

 

دلم دوباره می شود پر از غبار کهنه باز

همان غبار کهنه ای که گریه سر نمی دهد

 

سکوت بغض کهنه ام دوباره کهنه می شود

و پنجره به جز سکوت ترانه سر نمی دهد.

 

این بار هم بغضمو فرو دادم،

 بغضی که میاد و مجال باریدن نداره

باز به یاد گذشته ها،

 به یاد شکستن بی صدام،

 به یاد خرد شدن بی نالم،

و به یاد لحظه های که تو سکوت باریدم

و نبودی

باز کوله بارم پر شده از بغض

دوباره پُر از گریه ام.

بارون گرفت....

نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 23:22 توسط تنهای تنها| |

كاش فـــــردا بــــار ديگر چشـــم نگشايم به هستي

كاشكي امشب بميــــــرم در ميــان خواب و مستي

 

كاش از دردي كه شبهــــــــا مي گدازد سينه ام را

راحت و آسوده گردم، پـر زنم تنهــــــــاي تنهـــــا

 

كاشكي درد صدايم تـــــا خدا مي رفت امشب

كاشكي اين گـــــريه هايم بي صدا مي رفت امشب

 

كاش جاي غصه امشب، مـــرگ بر در پنجه كوبد

يا كه يـــاري از براي بـــــــار آخــــــر پنجه كوبد

 

كاشكي تقديـــــــــــر امشب دفتــــــر مــــا را ببندد

كاش امشب دست هجرت، فصل فـــــــردا را ببندد

 

كاشكي ديگـــــــر نبينم آبـــــــي اين آسمـــــــان را

نقش رنگارنگ دنيا، اين دروغ بيكران را

 

عمر اين بيهودگـــي ها كاشكي پـــــايــــــان پذيرد

كاش امشب رنگ مردن ،پيش رويم جان بگيرد

 

كاش امشب در ميان اين سكوت ســــــرد و عاشق

پر گشايم همچو مــــــرغي تـا به دنيــــــاي حقايق

 

كاش وقتي بار ديگــــــر چهــــــــره ي افلاك بينم

صحنـــــه ي بنهفتنم را در ميــــــان خــــــاك بينم

 

كاش وقتي آمــــــد اشكـــــي در دو چشمانش ببينم

نه. . .  خدايا طـــــاقتم نيست تا پريشانش ببينم

 

كاش يــارب يك نفر هم بر سر خـــــــاكــــــم نيايد

كاش اصلأ گـــــــور من را دست شب پنهان نمايد

 

كاش بعداز مرگم هركس پرسداين قبر ِگم از كيست

پاسخي آيد كه: اين هم يك نفر بود و دگر نيست...!

نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 23:13 توسط تنهای تنها| |


Design By : Night Skin